بستن تبلیغات

نازنین جون

نازنین جون

نازی دختر نازی عسل ِ من خدا کنه رنگ غم رنگ غصه هیچ وقت نشینه تو چشات عزیز مادر

دخترک احساساتی و مهربونم دوس ِت دارم

سلام  عشق  ِ دوست داشتنی مامان..دلم واسه خونه مجازیت تنگ شده..دوست دارم  فراوون شیرین بادوم ِ اینروزهای مادر..اسفند هم دارد میرود مادر میبینی لحظه ها چه زود میگذرند..تو بزرگتر میشوی و مادر انگار..اوه نازنین جان مادر ..مادر خیلی دوستت دارد..حتی وقتی عمه جانم  دیروز از تو میپرسد مامان وبیشتر دوس داری یا بابا و من مطمینم تو میگی ه... ر ٢ تاشونو بعد با انگشتت ٤ تا نشون میدی..اونوقت میگه..عمه جان و دوسش دارم و من ته دلم محکم میگم..فدات بشه مامان..دوست داشتن تو یه جوریه یه حالیه یه جور تو عمق جونم رسوب کرده مادر..دخترک احساساتی و حساس من..وقتی مادر  اخم میکند..قهر میکند..گریه میکنی...میگی مامان بامن قهر نکن نکن..نکن...و من باید به اغوش بکشمت تا اروم بشی..

وقتی مامانی دلش میخواد واسم حرف بزنه + بازدید : 9
+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند 1392ساعت 9:52 توسط نازنین جون و مامانش |

اینجا نوشتن خوب است عزیز مادر

چقدر اینجا نوشتن خوب است دنج است امن است عزیز مادر شبیه اغوش تو وقتی میگشایی اش تا بوسه بارانت کنم..چقدر خوب است..ارامشت را  اینجا هیچ کس بهم نمیزند...خودت هستی و خودت..و تلمبار حرفهایی که میتوانی درگوش باد زمزمه اشان کنی..میدانی عزیز مادر زمستان هم  امده است..هوا سردتر شده..اما از برف و باران خبری نیست..اصلا زمستانی که باارن نداشته باشد که زمستان نیست..اینروزها مادر خیلی خوب  نیست..گیج دنیاست و دنیا گیج او...اما برای تو نوشتن جان مادر سهل است..و سنگینی این تهوع  ها چیزی را به باد نمیدهد..نه اغوش مادرانه را نه بوسه های از سرشوغم را..تو عزیز مادر زود  است اینها را بفهمی..باید بزرگ شوی..قد بکشی..تابدانی مادر چه میگوید..اما اینروزها هم خواهد گذشت انیس مادر....زمستان خواهد گذشت..و بهار خواهد  امد. عزیزکم..

+ بازدید : 19
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی 1392ساعت 20:08 توسط نازنین جون و مامانش |

چقدر اینروزها ازتو و  برای تو نوشتن عزیز مادر سخت شده..انقدر سخت..که دستها یاری ام نمیکنند..حتی نفس..و این سرگیجه های لعنتی..گاهی میترسم..دنیا دور سرم بچرخد..و من بچرخم و همه  چیز نقش زمین گردد..زبانم به نوشتن نیست..لابد همه چیز زیر این سرددرهاست..این روزهای عجیب و بودار..این روزها که زمانه را و هرچه هست و نیست را بدست گرفته اند...

+ بازدید : 18
+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی 1392ساعت 12:48 توسط نازنین جون و مامانش |

برای خودت مینویسم جان مادر..

.دوست دارمهایم را بلند بشنو و به خاطر بسپار..اینروزهای اب واینه و اسپند..این پاییز دوباره عاشق..اینروزهای مظلومیت و معصومیت..اینروزهای بانگ و خروش..اینروزهای عاشقانه...دوست دارمهایم را مادر به  اواز بلند بشنو..برای تو مینویسم جان مادر...برای خودت..برای چشمهایت که روزی مرا خواهند خواند..برای فرداها...که تو عزیز مادر بزرگ میشوی ..قد میکشی..خانومی میشوی برای خودت..برای تو مینویسم شیرین کلام اینروزهایم..قند و نباتم..برای تو مینویسم..دوستت دارمهایم را به خاظر بسپار..

+ بازدید : 39
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان 1392ساعت 13:10 توسط نازنین جون و مامانش |

روز تولدته عشقم..

سلام عشق مامان

سلام گل یاسم..

سلام نیلوفرم

سلام عشق کوچیک مامانی

تولدت مبارک عشقم..روز قشنگت مبارک مامانی..

امروز مامان جونی عید غدیر بود..میدونی غدیر یعنی قدر یعنی ابهت ..غرور یعنی عشق...یعنی علی

میدونی عشق   کوچیک مامان...میدونی خوشگلم..امروز بهت خیلی خوش گذشت مامانی..کلی از مهمونها پذیرایی کردی..کلی پول تعارف کردی..شکلات..شیرینی قربون دستای کوچولوت برم..قربون لحن صدات بره مادر میرفتی تو ایوون تا صدا میشنیدی میگفتی مهمون اومده.بفرمایین بفرمایین...عشقم..گلم بهارم تولدت مبارک عسلم..امروز روز تولدته..روز بهاری شدن قلبم..روز عشق...روز میلاد تن تو مادر تولدت مبارک بهارم..گل یاسم...قلبقلبقلب

+ بازدید : 47
+ نوشته شده در جمعه 3 آبان 1392ساعت 1:13 توسط نازنین جون و مامانش |

من مادرم

برای خودم چای ریخته ام..تو روی مبل خوابیده ای...بیسکوییتهای پتی فور هم دورت ریخته است..چنان خر و پفی میکردی که نگو..و من متعجب به تو مینگریستم..به عروسکی که کلی لوازم ارایشو دور لبهاش مالونده بود..این تقریبا..جزو نوادر پاتکهای توست...به وسایل ارایشی مادر..درست شبیه بازیگران سیرک شدی..تو وروجک شیطون ِ مادر ..میدانی دخترکم...باید یک  چای بریزمو برگردم..اما چای هم اینروزها طعم خوشی ندارد..نمیدانم چرا...اینهم چای..میدانی نازنین..نمیدانم چرا اما اینروزها..دلم یک مادر میخواهد...شبیه مادر خودم..باهمان قد و بالا...دلم میخواهد تلفن زنگ بزند...و او پشت خط باشد..حالم را بپرسد..روزگارم را بپرسد..برایم سبزی خوردن پاک کند...دلم اینروزها مادر میخواهد...مادر داشتن چیز خوبی است...حال قشنگی است...چشمهای مادر ها خیلی مهربان  است...میدانی مادر بزرگ در کما رفت...دچار مرگ مغزی شد و برای همیشه رفت..کاش هنوز بود...وعطرش همه جا میپیچید...نازنین مادرجان...دلم برای مادرم تنگ شده..خیلی هم تنگ شده...مادر داشتن چیز خوبی  است..نعمت بزرگی است..خوب بخوابی بهارم...دخترم..مهتابم..نازنینم..

+ بازدید : 41
+ نوشته شده در يکشنبه 28 مهر 1392ساعت 13:06 توسط نازنین جون و مامانش |

راز احساس مادرانه

راستش را بخواهی عزیزکم...دلبندم...دلم میخواهد با تو حرفها بزنم با تو چیزها بگویم..از خیلی چیزها و حرفها..از حال و روز اینروزها...این سالها...که یکوقتی گذشته میشود برای تو...گذشته  ای دور از روزگاری دورتر..و فردا و اینده ای که معلوم نیست...چه خواهد شد...ادمها سرجایشان باشند یا نباشند...و چرخه طبیعت زندگی کماکان میچرخد..و میچرخدچونان سیبی هزار چرخ میخورد...هزار فریب..و ادمیزاد از فردایش هم بیخبر است..شاید همین چیزها باعث میشود دلم بخواهد برای  تو ارام جان..انیس و مونسم بنویسم..میدانی..دوست داشتنت یک شکلی است یک جوری است...که ادم را مست و مسحور میکند..انوقتها قبل از داشتنت...هیچ وقت فکر نمیکردم..مادر خوبی شوم..یا نه مادر با احساسی باشم..وقتی مادر میشوی..انگار جرقه های عشق در تمام بدنت جاری میشود...اصلا مادر ها با احساسترین موجودات روی زمین هستند...تا مادر نشوی نمیفهمی چه میگویم....و مادر شدن یک هدیه است..موهبتی الهی است...رایحه خوش بهشتی است   که  کامت را گوارا میکند...اینها قصه نیست جان شیرینم..راز است..راز های زندگی مادر بودن..

+ بازدید : 47
+ نوشته شده در شنبه 27 مهر 1392ساعت 17:18 توسط نازنین جون و مامانش |

مادر تو بودن را دوست دارم

میدانی گلبرگ گلم...میدانی نازنین جان مادر میدانی؟  الان که خوابیده ای دلم برایت تنگ شده...میبینی مادرها خودشان خود آزارند...انگار همین که شیطنت میکنی همین که صدای نفسهایت را مادر میشنود راضیست همین ازار و اذیتهایت هم به جان مادر شیرین است...میدانی نازنینکم...روزگار عجیبی است..قصه های عجیب و غریبی دارد...وقتی برای تو مینویسم..حال قشنگی دارم..هرچند میدانم...روزهای خیلی دوری خواهی مرا خواند...سالهای دوری که نمیدانم انروزها اوضاع چطور و چگونه خواهد بود...امروز جمعه است..و بگمانم اخرین روزهای مهر سال ١٣٩٢..میبینی جان مادر داری وارد ٤ سالگی ات میشوی...اینجا هوا کمی سرد شده....اینجا پاییز که میشود..دیگر سرما از هر روزنه ای نفوذ میکند..مادر تازه از بستر بیماری و تب برخاسته...حالش خوب است..خوب است که برای  تو ارام جانش مینویسد...پهلوهایش دیگردرد نمیکند ....حال تو هم خوب است عزیزکم... تو درخواب نازی...ناز تر از خواب فرشتگان...خوابهای خوب ببین..خوابهای قشنگ...اصلا...بهترین خوابهای دنیا را بببین...صورتی و سفید..میدانی عزیزکم..پاییز امسال جور دیگری است...شکل دیگری است...حال دیگری است......قربان قد و بالایت بشود مادر..مادر بودن یکجور قشنگی است مادر...

+ بازدید : 37
+ نوشته شده در جمعه 26 مهر 1392ساعت 16:20 توسط نازنین جون و مامانش |

برای تو و از تو نوشتن حال مرا خوب میکند مادرجان!!

میدانی دخترکم میدانی عزیزک ٣ ساله ام میدانی جان مادر زندگی همیشه انطور که دلت میخواهد پیش نمیرود...انطور که نقشه اش را میکشی ..انطور که دلت میخواهد...انطور که هوا و هوسش را داری باب میلت نمیشود..میدانی عزیزکم..سرنوشت ادمیزاد را گاهی به کجاها که نمیکشاند..یادم میاید پارسال اینوقتها ولوله بو د نزدیکهای تولدت بود...یادش بخیر عمر ادمیزاد قصه های زیادی دارد عزیزکم دلبندم...حالا ١ سالی بزرگتر شده ای شیرنتر شده ای..دیشب میگویی مامان بخواب من اقای دکترم بعد با دسته  طناب بازی داشتی  مادر را درمان میکردی ...آه عزیزکم زیبایم..آه فرشته اسمانی مادر خیلی دوستت دارد...

+ بازدید : 40
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر 1392ساعت 12:19 توسط نازنین جون و مامانش |

امروز روز عید قربان است مادر جان..

سلام عشقم سلام گلبهارم سلام شیرین سخنم..سلام طوطی کوچولوی اینروزهایم..سلام مادرامروز عیدقربان است..دیروز عرفه بود..میدانی عرفه چیست؟

عرفه روز بزرگی است برای بچه مسلمانها..عرفه روز اشک است مادر روز نزدیک شدن به خدا..روز لحطه های ناب و پایان دعای عرفه.گفتمت نازنین برای مامان دعا کن برای بابا جونت دعا کن..اونوقت ..تو کوچولوی نازم همونجور سیب میخوردی دعا کردی گفتی اودایا مامانم حالش خوب باشه..بابام سالم باشه اودمم اوب باشم..بابابزرگمم اوب باشه الهی امین...ایشا..که تنت به ناز طبیبان نیاز مباد مادر...و به شادی زندگی کنی دخترکم...امروز قربان است مادر جان قربان..میدانی قربان یعنی چه..یعنی قربانی فرزند یعنی ...آه نازنینکم..امروز روز قربان  است.عید است...عیدت مبارک دخترکم..همیشه بخند..خنده های تو مادر مرا شاد میکند...برایم بخند برایم بخند..

+ بازدید : 39
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر 1392ساعت 9:08 توسط نازنین جون و مامانش |

دختر گلم..مامانی خیلی دوست داره..

+ بازدید : 60
+ نوشته شده در يکشنبه 6 مرداد 1392ساعت 13:59 توسط نازنین جون و مامانش |

مادر شدن مادر خوب بودن کار سختیه..اصلا مادر بودن سخت ترین و شیرینترین شغل دنیاست..

یه شغلباهمه خستگیاش..به اونلبخندش می ارزه..اما بعضی وقتا مامانی کلافه میشی..درمونده میشی..درجا میزنی..انگار دیگه رمق و جونی نداری..هرچی انرژی انگار داشتی..همش ته کشیده..

ن:مامانی بیا دَده..پام میتاره.(میخاره)بیا دِگه..

م:چی شده مامانی باز..

ن:ای بابا اَسته شدم میتام بخوابم بادیمو بیار

م:خسته شدی ؟از چی مامانی

ن:آهه اَسته شدم ای بابا دیده (شیشه)میتام دایی(چایی)میتام

ن:مامایی بیا دِگه میتام اَسته شدم

م:خوب از چی خسته شدی فدای خسته شدنت مامانی

ن:بیا پا یَم بتار

م:فدای پایت بشم مامانی

ن:بتار بتار دیگه غذا میتام

م:غذا؟چی میخوای پلو خوبه

ن:اهه خوبه میتام اشق اودم بیار

م:باشه بیا دیگه چی میتای جیگر..

ن:ابم میتام

 

*پاورقی پست      ن:نازنین    م:مامانی

حرف زدنهای نازنین جونی + بازدید : 72
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تير 1392ساعت 13:17 توسط نازنین جون و مامانش |

..

اینروزا همش خسته ام..همش کلافه..درمونده از مادرنه هایم..

اینروزها روزهای عجیبیه..روزایی که مادر بودنم به حاشیه کشیده شده..

اینروزها مدام در تاب و تبم..در تقلای زندگی..در بالا پایین شدن امواجش..

اینروزها..روزهای عجیبیه مادر..روزای سختیه..

تو  شیطنتهای کودکانه مادر ..من روزهای خستگی و درد و خوابهای سنگین مادر

تو  سرخوشی کودکی..شیطنت  بهانه..من درموندگی..اوار خستگی..

شاید یه روز که بزرگ شی خانوم شی مامان اینروزهااصلا یادت نیاد..سفر مشهدمون یادت نیاد قطار و تاخیرمون یادت نیاد ..شبای بلوار رفتنمونیادت نیاد..کوه و شمال و دشت شقایقها یادت نیاد..میدونی مامانی.40 روز گذشته..و خاله نسیم رفته..پرکشیده و از این دنیای خاکی رفته.و چه رفتن سختی...میدونی مامانی..مرگ واژه سختیه..تفهیم سختی داره..میدونی مامانی دیشب کارتهای چهلمشو بابایی اورد  تا بین دوستانمون پخش شه..وقتی خوندمش..اشک رو گونه هام سرازیر شد..اره..خیلی زود رفت..خیلیها میگن..این درد و ناراحتیهام اینروزا همش عصبیه..نمیدونم شاید..

مامان خیلی کلافه است..تو هم مدام بیقرارری میکنی..مدام نمیدونم چرا بیشتر اذیت میکنی..همش بیرون میخوای..دیگه ادرارتو نیگه نمیداری..حتی شبا..خیلی اذیت میکنی نمیدونم چرا حرف گوش نمیدی..و این خیلی ازارم میده..کاشکی اینچیرا رو اینروزا رو میفهمیدی.مادر..

+ بازدید : 85
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تير 1392ساعت 10:43 توسط نازنین جون و مامانش |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد