نازنیننازنین، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

نازنین جون

موهامو کوتاه کرد مامانی امروز

ا مروز رفتیم با مامانی جون حموم کلی بازی کردم کلی گریه کردم وقتی مامانی خواست موهامو بشوره تازه اخرش مامانی با خودش کنار و اومد در اثر شیطونیهای من و اینکه چند وقته نمیزارم مامان موهامو شونه کنه و همش فر و فر و فر اخرش موهامو کوتاه کرد ولی خیلی موهام خوشگل شده بودا دیروز رفتیم خیابون مامانی کلی وسیله خرید واسه ارایشگاش و یه عالمه چیز منم کلی شیطونی کردم دیروز مامانی موهامو   دم اسبی بسته بوداینقدر خوشگل بود اما خب راحتی من از هرچیزی مهمتره همینه دیگه باید اخرش مامانی کوتاه میکردد اخه مامانی عاشق موهای من بود ولی وقتی نمیزاشتم درستشون کنه !!شونه کنه چه فایده همش ژولی پولی هی مامانی به موهام امروز نیگاه می...
16 مرداد 1391

اولین شبی که نازنین جون با قصه خوابید

امشب اولین شبیه که نازنین جان با گوش دادن  قصه  مامان و لالایی خوابش برد البته پیش اومده بود لالایی بخونم واسش بقلم باشه بعد بخوابه اما امشب کنارش تقریبا خوابم برده بود اینقدر مامان بیا بیا کرد که بیدارم کرد منم شروع کردم به قصه خودم و خودش و بابایی رو تعریف کردن کمی اموزشی بود واسه دختر خوبی بودن بعدم لالا لالایی ..مهتاب  لالا رو خوندم و دختر گلم خوابش برد خیلی بهم چسبید اونقدر که بیدار شدم برق و روشن کردم تا بنویسم    خوب بخوابی دختر گلم ...   ...
11 مرداد 1391

مهندس کوچولومون میگه ماما دیده بده از دیروز

  ماما  دیده_______---یعنی شیشه ____ اولین بار ٨مرداد ٩١ صبح  موقع بیدار شدن دیروز...مامان  در حال پوشیدن لباسهای نازنین و بعد ١ دونه بوس __نازنین ١ بوس_مامان ١ بوس_ نازنین ١ بوس_مامان در حال پوشیدن شلوار پای نازنین بعد که مامانی لباسهای نازنین جونشو پوشید گفت نازنین  ِمامان --مامان و بوسش نمیکنی میخوای بری و نازنین دویید اومد مامان و بوسش کرد و رفت جلوی در که بره بیرون با بابا ییش عصز دیروز خراب شدن در حیاط خلوت --قفل نشدن ---و در نتیجه  خرابکاریهای نازنین ---------- بابای نازنین در حال تعمیر  قفل در -----نازنین پیچ گوشتی به دست --عجیب و یه جور ژست حرفه ای گرفته و کنار بابا داره هی یه کارا...
9 مرداد 1391

کارای جدید..

سیستم مامان جونی ایراد پیدا کرده اینه که باز نیستیم باز مظلب جدید نداریم راستش دلمون تنگ شد واسه همین به زور یه کاری کردیم سیستممون یکم درست شه مظلب بزاره خب از چی بنویسیم؟از چی بگیم ؟این چند روزی که نبودیم خیلی اتفاقا افتاد بزار یادم بیاد اوم ..صبر کنین چند روز پیش  هی گفتم  آ ..آ یعنی همون اب بعدم مامانی تو یه  استکان کوچولوی دسته دار واسم اب ریخت اما یهویی مامانی دید یه قاشق گوچولو برداشتم دارم اب ها رو از توی استکان میخورم خنده داره ؟خب اب هم میشه با قاشق خورد نمیشه؟ دیگه اینکه هروقت مامانی جارو برقی میکشه گوشه فرشها رو تکون میدم  بابایی میگه از اون یاد گرفتم یا تو اشپز خونه زودی میرم  پادریه جلو دستشویی و پ...
8 مرداد 1391

تونستم بگم تُر تُر

دیشب با بابا جون رفتیم بیرون من و بابایی رفتیم همین پارک یکم نزدیکمون کلی سرسره بازی کردیم اولین بارم بود که گفتم تُر تُر همون سر سره ا مروزم کلی شیطونی کردم و همه چیزارو بهم ریختم دره کابینتا رو باز کردم قندا و لیوانا رو با کاسه هارو ریختم بیرون مامانی داشت با خاله جونی تلفنی حرف میزد منم از فرصت استفاده کردم خب شیطونم دیگه بچه ام دیگه به هر حال چشمتون روز بدو نبینه یه اشپزخونه ای یه خونه ای پر از اسباب بازی هرکار دلم خواست کردم راستی تازه یه کاسه هم شیکشتم تو حیاط خلوت برده بودم اونجا  پلومو بخورم الانم رفتم لالا کردم ...
2 مرداد 1391

دومین روز ماه رمضون

.امروز دومین روزه ماه رمضونه اینجا هوا خیلی خوبه باد میزنه من دختر خوبتری شدم الانم دارم با اجرهام خونه میسازم وهی میگم به مامانیم بیا بیا بیا اما مامانی هی سرمو کلاه میزاره یه ذره بازی میکنه باز میره دیروز با بابایی همه عصر و رفتیم بیرون اینقدر بهم خوش گذشت  اخه میدونین عصری با بابایی خوابیدم بعد تا چشامو باز کردم دیدم بابایی داره میره بیرون گریه کردم همونجور خواب الود و خوابیده گفتم ای یا ای یا  بعد مامانی منو برد بقل بابا یی گذاشت منم ساکت شدم   بعد مامان جونم به بابایی گفت  من و ببره بیرون و بابایی هم گفت باشه مامانی بهم گفت مواظب خودت باش نازنین جونمو بوسم کرد اینقد خوش گذشت ماشین سواری کر...
1 مرداد 1391

اولین افطار

امشب مامانی میخواد افطار کوکو سبزی درست کنه اش رشته  هم داریم   شاید اگه بابایی شیر بخره فرنی هم درست کنه روشم چیزای خوشگل بکشه تزیین کنه بعد عکس بگیریم عکسشو بزاریم....   حالا همینا دیگه ..مامانیم اصلا تشنه اش نشده ..هوا امروز خیلی خوبه اینجا همش باد میزنه اخ جون افطار ...بازم مامانی  سفره پهن میکنه منم کمکش میکنه بعدشم همه چیو میریزم بهم   وای یادش بخیر پارسال اخ اخ اصلا نمیزاشتم چیزی بخورن که هیجان زده میشدم از این ور سفره به اون ور سفره  میدوییدم همه چیو داغون میکردم   تازه بعضی وقتام مامانی میزاشتم تو "رو روا کم "منم اعتراض میکردم سرمو کلاه میزاشتن اما سرم کلاه...
31 تير 1391